« دم عید را دوست ندارم | صفحه‌ی اصلی | نگاه دختر عاقل به نامه‌ی عاشقانه »

آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار

بهار که می‌شود، حال‌ام دیگر می‌شود. از فصول تنها پاییز است و بهار که مرا دیگر می‌کنند. زمستان و تابستان فصل من نیست. بهار را که می‌بینم مطمئن می‌شوم که سالی بر عمر من رفته است زیرا که من متولد فروردین ماه‌‌ام. همیشه فکر می‌کنم روزی خواهد آمد که بهار می‌آید اما من دیگر آن‌را نمی‌بینم: ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود.
قرآن تغییر فصول را به رستاخیز ماننده می‌کند و من به وصال. بهار بوی وصال می‌دهد. نیست این‌طور؟ مصرع غزلی از سعدی را که بر تارک این نوشتار است یک بار دیگر بخوانید.
هوای آفتابیِ نیمروز بهاری که به تن و مشام‌ام می‌خو‌رد جان می‌‌گیرم، جان‌ام دیگر می‌شود. عید را و دید و بازدیدهای‌اش را دوست ندارم، از جنس انسانی است و بسا امور انسانی است که من با آن بیگانه‌ام؛ فقط بهار؛ که از جنس طبیعت است.
مگر قرار است وصال چه باشد؟ شاخ و دم که ندارد. همین هم عاشقی است، وصال است. نیست؟ این‌که هوای آفتابیِ نیمروز بهاری چنان‌ات کند که تمام بدن‌ات از یک لذت مرموز، مور- مور شود، که احساس کنی حجم بهار در تو می‌ریزد. چه می‌خواهی از این کهنه جهان؟ لذت لحظه‌ای تو را بس نیست؟ غنیمت‌ شمار. شاید لحظه‌ای که چشم فرو بستی، جاودانه به عدم پیوستی؛ تمام.
بهار را دوست دارم. فصل من است. سالی در همین فصل از مادر بیرون کشیده شدم و اولین هجوم اکسیژنِ جهان بیرونِ رحم به ریه‌های‌ام، مرا به گریستن وا داشت. روزی نیز محتمل است که کسانی بر نبودم و نبودن‌ام مویه کنند و من زیستنی دارم میان دو مویه و شاید بیش از دو تا.
هیچ چیز به اندازه‌ی مرگ مرا به خود متوجه نمی‌کند (مابقی لحظات، ما و من در خود نمی‌زی‌ایم).
 هر حادثه‌ای و هر چیزی، هرچه‌قدر با شکوه و زیبا و بادوام و پر طمطراق، در درون خود فلشی به سوی مرگ دارد که: ما اکثر العِبَر و اقل الاعتبار (چه بسیار اند پندها و چه کم است پندگیری) و: کفی بالموت واعظا (آدمی را مرگ برای پند کافی است)
بهار را دوست دارم، شکوفه‌ها را دوست دارم، هوای ملایم‌اش را دوست دارم خورشید مایل دم صبح بهاری را، که عجیب خواب آور است، دوست دارم.
خوش آمدی بهار! بر من بگذر! بهارا! بر من بگذر که سخت محتاج توام. بیا بیا که وقت وصال کوتاه است و طمع نباید داشت دوام وصال را. بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است. تو کوخ امل منی پس سفت بنیادی!
نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل بدمد باز و تو در گِل باشی

گُل دمیده و در گِل مانده‌ام، بهارا! در من بریز!

 

 

مطالب مرتبط

در سوز ساز

حدیث نامکرر «مرنج و مرنجان»

اتقوا من مواضع التُهم، صاحب سایبر تو هم!

عاشورا: روایت چل‌تکه

مقصد: عاشورای امجد

زین پس چو نباشیم...

اطلب الرفیق ولو بالسایبر

به باد ده سر و دستار عالمی

آن‌چزها که آرام‌ام می‌کند: الا بهذه الامور تطمئن قلبی

که گفت در رخ خوبان نظر خطا باشد؟

بازی شب یلدا با تاخیر

شین مثل برهان شر: میم مثل مادر

پیر خرابات و لطف دائم‌اش

گاهی آن‌کس که حقیقت را می‌گوید بی‌شرف است(؟)

خزانِ آرزو و باز هم برهان شر

کام‌ام از تلخی غم چون طنز گشت

درباره‌ی خدایگان خواب و مطالعه

فربه‌تر از فردید

دیدار دوم با مهدی جامی

میرزاوزیری و یک شب خوب

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/1153

نظرها

بعد ار این دست من و دامن سرو و لب جوی ......خاصه اکنون که صبا مژدهءفروردین داد ...

آدمی نیست که عاشق نشود وقت پائيز!!

بهارت نکو ....عیدت مبارک

بسم الله الرحمان الرحیم. سلام! شاید چون زمستان است، نثرت یأجوج و مأجوجی شده! به نظر من، نثرت، نسبت به بعضی از مقالات سابقت، سقوط آزاد کرده. خدا کند نظرم سراسر غلط باشد.

ببخشید. شاید اعتنای ماها به «فصل تولد خود» یا «ماه تولد خود» حاکی از نپخته بودن ماها باشد. ول کن آقا. به آن مرگ «حتمی و قطعی» فکر نمی کنیم، ولی به «ماه تولد «کذائی»ی خود» فکر می کنیم.

من مقاله ای نوشته بودم. عیناً و به طور کامل نقل می کنم:

بی توجهی به «مرگ»
بسم الله الرحمن الرحيم. چرا ماها سر به هوائيم؟ يک آيه، يک حديث، و دو قول:
اِقتـَـرَبَ لِلناس ِ حِسابُهُم وَ هُم في غـَـفلـَـة ٍ مُعر ِضون َ (انبياء، 1). ترجمهي بهاءالدين خرمشاهي: «مردمان را [هنگام] حسابشان نزديک شده است و ايشان همچنان در غفلت رويگردانند.» ترجمهي محمد صادقي تهراني: «براي مردمان، (زمان ِ) حسابشان نزديک شد، حال آنکه در (ژرفاي) غفلتي رويگردانند.» ترجمهي ناصر مکارم شيرازي: «حساب مردم به آنها نزديك شده اما آنها در غفلتند و رويگردانند!» ترجمهي سيدعلي موسوي گرمارودي: «(هنگام) حساب مردم نزديک شده است و آنان در ناآگاهي روگردانند.» ــ رسم خط هر چهار ترجمه مطابق اصل است. ترتيب ترجمهها طبق نام خانوادگی مترجمان است.
علي عليهالسلام ( غررالحکم؟، به نقل از يادداشتهايم، و منبع اينترنتي): «ان للموت غمرات هي افظع ان تستغرق بصفة او تعتدل علي عقول اهل الدنيا.» ترجمه، عيناً طبق يادداشتم، که نميدانم منبعش چه بوده: «فشارهاي سخت مرگ شديدتر از آن است که بيان اوصافش فراگير تمام جهات آن باشد يا با معيارهاي عقلهاي مردم دنيا درست و موزون درآيد.» بنده در حال حاضر غررالحکم در اختيار ندارم.
عبدالکريم سروش (نقل به مضمون، طبق يادداشتهايم): «همهي ما مرگ را باور داريم، ولي [اکثرمان؟] چنان زندگي ميکنيم، که اگر مرگ را قبول هم نداشتيم دقيقاً به همين شکل زندگي ميکرديم.»
عبدالله جوادي آملي (نقل به مضمون، طبق يادداشتهايم): «سختي و فشار قبر چنان است که هرچه [به خيال خود] «علم و دانش» داريم از ما خارج ميشود و چيزي يادمان نميآيد، بهجز «علم و معرفت الاهي». اين سخن آقاي جوادي آملي را به آقاي اسماعيل گندمکار گفتم. ايشان مخالف بود، و گفت: «اين طور نيست. ما روايت داريم که در آن دنيا امام حسين تفسير قرآن درس ميدهد.»
***
اين مقاله در ابتدا فاقد ترجمهي آيهي قرآن و حديث بود. دوست فاضل و گرامي آقاي محمد نورالهي در قسمت نظر وبلاگ گفت که مناسب است آيه و حديث داراي ترجمه باشد. بنده به توصيهي ايشان عمل کردم.
***
نوشته ام در ذیل http://rendane.blogfa.com/post-97.aspx را ببین.
پیشنهاد می کنم زندگینامه ی آقای امجد را مختصر بنویس. در وبلاگت. شخصاً مایلم بدانم کیست.
قربانت.

نمی دانم چرا چند وقتی است که تیر قلمت رابه سمت وطن نشانه گرفته ای. دفعه قبلی هم که از این دست مطالب را نوشته بودی برایت کامنت فرستادم ولی گویا سیستم دچار اختلال شده بود.می دانم که آزادی هر چه دلت بخواهد بنویسی ولی اگر برایت مقدور است خواهش می کنم قدری با وطن مهربان تر باش.

والا چه بگویم، کدام وطن؟ به قول ظریفی ایران همان سرزمینی است که به طمع فرمانروایی «ری» اش عزیزی غیر ایرانی از قفا سر بریده شد. نفرین شده نیست این سرزمین؟

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)